تبليغاتX
my endless love
خودش میدونه

 

میگن دوخط موازی اصلا به هم نمی رسند

 

همیشه در کنار هم مونس و غمخوار همند

 

دو یار خوب و باوفا شریک و همراه همند

 

چقدر به هم عاد دارند همدیگرو حس می کنند

 

چرا به هم نمی رسند؟!

 

عمریست به هم رسیده اند

 

سالهاست که پهلوی همند

 

عاشق و دنیای همند همدیگرو حس میکنند

 

برای هم قصه میگن مث قناریها ی عشق

 

همیشه پهلوی همند همیشه همپای همند

 

هرگز زهم دور نمی شند مونس غمهای همند

 

همدل و همپای همند عاشق و شیدای همند

 

چرا به هم نمی رسند؟!

 

اما دوخط مورب همدیگرو قطع میکنند

 

دشمن خونی همند......

 

اما به هم زود می رسند!!!

 

اما دو خط موازی..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:23  توسط tanha  | 

 

 

شر یک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم

و فقط یک دونه دیوارو شر یکم باش

شر یک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم

و همین یک لحظه دیدارو شر یکم باش

فقط در حد یک لبخند لبت رو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شر یکم باش

کنار چشمه رو یا یه لحظه خواب شر یکم باش

شر یک زندگیم نیستی شر یک آرزو یم باش

اگه نیستی کنار من بیا و روبه رو یم باش

سلامی کن گهگاهی به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن

غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

اگه دیدی منو بشناس نمی گم اینکه یادم کن

یه عشق نا بسامان و چه سامانی از این بهتر

شکایت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 1:46  توسط tanha  | 

 

 

 

اگه با دیدن من غم رو دلت جون میگره

می میرم که تا ابد قلب تو اروم  بگیره

 

اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه

میرم اما میدونم دل بی تو و یرونه میشه

 

فکرنکن که بی کسم خدا به دادم میرسه

کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه

 

مرهمی تو شب چشمات واسه دردم نداری

خورشیدی اما خبر از تن سردم نداری

 

هرچی که درد منه الهی باشه خوشی تون

کاشکی قربونی بشم برای عاشق کشی تون

 

فکر نکن که بی کسم خدا به دادم میرسه

کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه

 

"واسه تو از تو گذشتم همینه معنی ایثار"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:0  توسط tanha  | 

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

و پرسیدم دلم .او گفت: نه تنها نمی ماند

 

به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را

و گفت که این چشمها که تا ابد زیبا نمی ماند

 

به او گفتم دل در یایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت این دل دائما در یا نمی ماند

 

به او گفتم که کم دارد تو را رو یای کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رو یا نمی ماند

 

به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی گفت او کمی که بگذرد یلد ا نمی ماند

 

به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم او گفت

کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند

 

و حق با اوست عاشق شو همین و هرچه بادا باد

چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:16  توسط tanha  | 

نگاه تو چقدر معصوم و ارام است

هیچ کس باورش نمی شود که تو مرا ازرده باشی!

پس چرا حس می کنم که تو مرا می ازاری؟

چرا هر بار که به یاد تو می افتم قلبم تیر میکشد و با یاد تو اشکهایم جاری می شود؟

نمی دانم شاید غم من از این است که چرا قلب پاکت از ان من نیست؟

شاید دلشکستگی ام به خاطر خود خواهی ام باشد!

چون می دانم تو هیچ تقصیری نداری....

دیدار تو اغاز دیگری بود برای زندگی من اغازی همراه با مهربانی و لطافت

تو به من اموختی که چگونه دوست بدارم و چگونه دوست داشته شوم

و تو با مهربانی هایت به من اموختی که عشق زیباست

و زندگی با ان همواره بهاری ست.

اما این که پس از دوران اشنایی ها به فراغ رسیده ایم

و کوه های جدایی بر دشتهای سرخ گون زندگی امان سر برافراشته اند

اینک که نه به خواست خود که بر اثر خودخواهی دیگران

دل عاشق من در اندوه وصال تو می سوزد

بار دیگر از خدا می خواهم که این دیوارها خراب شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 6:13  توسط tanha  | 

متنی که می خوام بنویسم نمی دونم میشه اسم شعر روش گذاشت یا نه ولی هر چی باشه حرفای دل تنگمه که همین حالا نوشتم اونم برای کسی که حالا در خواب نازه و نمی دونه یه مریمی اینجاست که اینقدر عاشقشه و نگران از دست داد نش که برای یه لحظه خواب به چشماش نمی یاد

 

 

 

سکو تی سنگین در خانه سایه افکنده است

هیچ صدایی به گوشم نمی رسد

به جز صدای حرکت عقربه های ساعت

می خواهم چشمهایم را ببندم

تا شاید برای مدت کوتاهی فارغ از فکرو خیال تو شوم

ولی افسوس که خواب به سراغم نمی اید

فکرت مانند پیچک بلند یاس در وجودم ریشه دوانده

دوباره باز مثل هر شب ستاره هارا می شمارم

بالاخره می خوابم

در خواب هم باز تو را می بینم

که با دلی سرد به من می گو یی دیگر نمی مانم

در اینجاست که با فریاد چشمهایم را باز می کنم

و ارزو می کنم که ای کاش هرگز نخوابیده بودم

وتصمیم می گیرم

که از این پس برای داشتنت همیشه بیدار باشم

ودر حسرتت چون شمع بسوزم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 2:20  توسط tanha  | 

  

                                خوب اومده مبارکه دور سرت می گردم

 

اگه به من وفا کنی حاجتمو روا کنی

 

تو مکه عشقی ومن عاشق رو به قبله تم

  

                                 من اولین قربونیه عیدای فطر کعبه تم

 

میمیرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

 

                                  هر چی بته به خاطرت کوبیدم و شکوندم

 

خودمو تو چشم مست تو اتیش زدم سوزوندم

 

                                به عشق دیدن روی گل تواینجا موندم

 

بین نماز ظهر و عصر م استخاره کردم

                                 بین تموم عاشقات نذرمنو ادا کنی

 

یه کاسه گندم میریزم تاکفترارو سیر کنم

 

                                 واست میمیرم اینقدرتا دلتو اسیر کنم

 

      با چشمان سیه کردی هزاران رخنه در د ینم

  

      اخ بیا که باچشم بیمارت هزاران درد برچینی

 

                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 2:38  توسط tanha  | 

خیال کردم اگه دور از تو باشم      می تونم غم توی قلبت بپاشم

خیال کردم دلت میشه برام تنگ     اگه که مدتی پیشت نباشم

به خود گفتم دلش دور از تو تنهاست    گمون کردم که دوری چاره ی ماست

عجب خوش باوری تو ای دل من       نباشی تو هزاران دل تو دنیاست

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 8:33  توسط tanha  | 

 

 ساده نبود کوچ تو از شهر ما

 

ساده نبود قصه بی تو بودن

 

چه ساده دل بردی اشک منو ندیدی

 

خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی

 

اما به انتظار برگشتنت می مونم

 

شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم

 

چه عاشقونه خوندم چه بی بهونه رفتی

 

ناباورانه موندم که بی نشونه رفتی

 

من بی تو خیلی تنهام از تو چی مونده بر جا

 

جز مشتی خاطرات همرنگ خواب و رویا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 1:54  توسط tanha  | 

درد عشقی کشیده ام که مپرس

                   

                  زهر عشقی چشیده ام که مپرس

 

گشته ام در جهان واخر کار

 

                   دلبری برگزیده ام که مپرس

 

انچنان در هوای خاک درش

 

                   می رود اب دیده ام که مپرس

 

من به گوش خود از دهانش دوش

 

                   سخنانی شنیده ام که مپرس

 

سوی من چه می گزی که مگوی

 

                  لب لعلی گزیده ام که مپرس

 

بی تو در کلبه گدایی خویش

 

                   رنج هایی کشیده ام که مپرس

 

همچو حافظ غریب در ره عشق 

 

                به مقامی رسیده ام که مپرس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 8:17  توسط tanha  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc